تبليغاتX
نوبت عاشقی نوبت عاشقی

.....................



اعتراض به امارات و کشورهای عربی و امریکا برای جزایر سه گانه و خلیج پارس

نایف بن عبدالعزیز جانشین شاه عربستان ایران را تهدید کرد که در صورتی که جزایر را به امارات پس ندهد به ایران حمله کرده و با جنگ آنها را پس خواهد گرفت. (قابل توجه کسانی که تشریف می برند عربستان و جیب عربها را پر از پول می کنند).

جالب است بدانید زمانی که شیخ امارات وشاه عربستان برای موافقت درباره جزایر به ایران سفر کرد محمدرضا پهلوی شاه وقت ایران او را نپذیرفت و حتی اعلام کرد امارات و قطر و... را به رسمیت نمی شناسد.

جالب است بدانید که آیت الله خمینی در سال 1362 به دلیل این که پلیس عربستان به ایرانی ها توهین کرد مراسم حج را تحریم کرد تا عربستان مجبور به عذرخواهی شد.

به سایت های زیر بروید و نسبت به ادعای امارات بر جزایر سه گانه اعتراض کنید.
و هم چنین به واژه ی جعلی که برای خلیج فارس به کار می برند.
در گوگل ارت هم چنان واژه جعلی الخلیج ال.ع.ر.ب.ی به کار می رود و گوگل از عربها پشتیبانی کرده است.

سایت سفارت امارات در ایران

کنسول گری امارات در بندرعباس

سایت اتحادیه عرب

سایت شورای همکاری خلیج فارس

سایت سفارت ایالات متحده امریکا در ایران

سایت وزارت خارجه ایالات متحده امریکا

صفحه فیس بوک وزارت خارجه ایالات متحده امریکا

توییتر وزارت خارجه ایالات متحده امریکا

سایت و صفحه فیس بوک سفارت عربستان

سایت و صفحه فیس بوک وزارت خارجه عربستان

نگاشته شده توسط بهزاد در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 4:16



«مردان فاحشه» در ایران چه مشتری هایی دارند؟

در کنار فاحشه گری زنان که دیرینگی به قدمت تاریخ دارد و در ایران طی سی سال اخیر نیز به شکل غیررسمی شاهدش بوده ایم، در واقعه ای عجیب طی سال های اخیر پدیده «فحشای مردان» رنگ جدی به خود گرفته و این رویه نه در میان گروهی معدود از زنان دارای سنین بالا، بلکه حتی در میان برخی دختران جوان مشتری دارد و این مسئله اگرچه ذره ای مورد توجه قرار نگرفته، اما وسعتش بیش از آنچه در حال وقوع است، عوارض وحشتناکی در پی خواهد داشت.
 ایران زمین، نیاوران، فرشته و... برخی مجموعه های ورزشی یا تفریحی و پاتوق های شمال و شمال غرب تهران مناطقی است که «پسربازی» را بیشتر می توان شاهدش بود. اما مسئله آنجا جالب می شود که مسئله از پسربازی نیز فراتر می رود و عده ای در مقابل دریافت پول یا معادل آن، با دخترها برای امور و روابط خلاف اخلاق همراه می شوند و در واقع عملاً عنوان «مردان فاحشه» را شایسته خود می سازند.
 اگرچه چنین روابطی نیز مسبوق به سابقه بوده و حداقل در پنج دهه اخیر نمی توان منکر وجودش شد، ولی مشخصاً آنچه در گذشته رخ می داد، ارائه چنین پیشنهادهایی از سوی زنان میانسال و دارای سنین حداقل چهل سال و با متوسط پنجاه سال بود و این اتفاق نیز به شکل محدودی در حال وقوع بود و مردان نیز حتی از طیف دانشجوی شهرستانی و نظایر اینها که ویژگی خاص جز مردانگی نداشتند، می شدند. این بار اما شرایط به کلی تغییر یافته و متوسط سن دختران و یا زنان جوان مطلقه ای که چنین پیشنهادهایی می دهند، به شدت کاهش یافته و به لحاظ کمی نیز شواهد حکایت از افزایش شدید چنین رفتارهایی دارد که در نوع خود اتفاق منحصر به فردی است.
 این طیف در ایران مشخصاً در پی شرکای جنسی مذکری هستند که از چهره و اندام و کلام مناسبی برخوردار باشد تا در محافل دوستانه شان نیز برای داشتن چنین پسری پز دهند و از این گربه خانگی به عنوان طالب خود یاد کند، حال آنکه داستان چیز دیگری است و در واقع پسر در حال خالی کردن جیب دختر یا دریافت مکرر هدایای گرانقیمت است که دختر نیز می داند صرفاً برای حفظ این شخص و نه صرفاً بابت علاقمندی و دوستی دختر و پسری خرج می کند. پسران این طیف نیز برخلاف گذشته عمدتاً دانشجویان شهرستانی که مشکل هزینه دارند یا مردان ساده نیستند و عموماً جوانان دارای اندام های فیتنس با چهره های خاص هستند که حداقل جزو طبقه متوسط تلقی می شوند.
 جالب آنکه طیف دخترهای مشتریان این مردهای عمل آمده در باشگاه های بدنسازی نیز لزوماً فاقد چهره یا فیزیک مناسب نیستند و برخلاف تصور، بخش قابل توجهی از این دختران جوان از چهره مناسبی برخوردار بوده و حتی تحصیلات دانشگاهی نیز دارند، اما مشخصاً حتی نمی خواهند به میزان تعهد نیم بندی که در دوستی دختر و پسر نیز به وجود می آید نیز پایبند باشند و در اصل انگیزه محوری این طیف دخترها تنوع طلبی بیش از حد است که حتی به رفتار خلاف اخلاق در مدت طولانی با یک شخص نیز قانع نیستند!
 در این میان هرچند مردان فاحشه درآمد به مراتب بهتری از بودن با زنان میانسال دارند اما با توجه به ویژگی ها و جذابیت دختران خواهان این مسائل، حضور با زنان جوانان را ترجیح می دهند.
 این نوع فحشا هرچند هنوز وسعتی قابل رقابت با فحشای مردان نیافته که شرحش در میان مردم دهان به دهان بچرخد، اما به نظر می رسد با توجه به تغییرات ساختار اجتماعی ایران این اتفاق وسعت یابد.
 در شرایط کنونی بخش اعظم دانشجویان دختر بوده و این نسبت نیز روز به روز در حال افزایش است و همچنین اقبال بیشتر کارفرمایان به کارمندان زن که حتی در خصوص میزان حقوق نیز نسبت به مردان انعطاف پذیرند، دختران به سرعت و سهل الوصول تر از مردان جوان می توانند به استقلال مالی دست یابند و در مقابل مردانی به کثرت این بانوان باقی نمی مانند که بتوانند با تحصیلات معادل و شغل مناسب و چهره و اندام ایده آل پیشنهاد زندگی مشترک را بدهند، عملاً دختران در پی شرکای موقت زندگی می گردند که نیازهای مختلف شان را از جمله آنچه مورد اشاره قرار گرفت، تامین نمایند.
 طبیعتاً تغییر مداوم این شرکای نیز حس تنوعی طلبی (حتی اگر فاقد این حس باشند) را در گروهی از دختران به وجود می آورد و سرانجامش خانم هایی با خودروهای مدل بالا هستند که در برخی خیابان ها در پی مردانی با خودروهای چند ده میلیونی در پی مشتری خانم هستند! اینها بخشی از فساد در لایه های جامعه شهری به خصوص در پایتخت است که حتی برای برخی اقشار، باورناپذیر به نظر می رسد. اما این وضع تکان دهنده در کشورمان در حال وقوع است. هرچند مشابه آنچه ذکر شد در برخی کشورهای اروپایی آژانس هایی چنین خدماتی می دهند اما در ایران واقعاً اتفاق قابل هضمی نیست.
 به نظر می رسد ضروری باشد مسئولان در عوض اقدامات سلبی که چندان حاصلی در نهایت امر ندارد، درصدد اقدامات ایجابی برای تشویق واقعی جوانان (مردان) به ازدواج از طریق وام های "حداقل" پنجاه میلیون تومانی «آغاز زندگی» برآیند و همچنین برای ثبات زندگی هایی که بسیاری از آنها در نهایت به واسطه مشکلات مالی و اتفاقات نشات گرفته از آن همچون عدم فرصت یافتن مرد برای پرداختن به امور همسرش متلاشی می شود و آمارهای طلاق از روند وحشتناک آن خبر می دهد، وام های "حداقل" پنجاه میلیون تومانی «تثبیت زندگی» پس از گذشت دو الی پنج سال به جای پرداخت های بی اثری چون یارانه 70 هزار تومانی، به شکل گیری و بقای خانواده های ایرانی کمک نمایند.
 این هشدار را باید جدی گرفت که اگر همچنان در این حوزه غفلت صورت پذیرد، روزگاری نه چندان دور مباحث رسانه های ایران در خصوص همین فاحشه های مرد یا مواردی چون زندگی های بدون ثبت ازدواج و تعهد مردان و زنان که در غرب رایج بوده و در لحظه متلاشی می شود و در ایران نیز به صورت موردی زمینه وقوعش وجود دارد و نظایر این مباحث خواهد بود و البته اینها در آن روزگار مقدمه بیان منفی شدن نرخ رشد جمعیت و آمار بالاتر سقط جنین خواهد بود. باشد که مسئولان از هم اکنون مسئله را جدی تر بگیرند و این معضلات بین دستگاهی باقی نماند، چرا که اینها دقیقاً اساس مملکت را تشکیل می دهد و در بلندمدت می تواند هویت ایرانی را تا سطح نابودی پیش ببرد.

نگاشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 3:7



از کشف حجاب تا حجاب اجباری، کتاب «روشنفکران و حجاب» نوشته نوشین احمدی خراسانی

کتاب جديد نوشين احمدی خراسانی (حجاب و روشنفکران، تهران، ۱۳۹۰) بازخوانی تحليلی و انتقادی است از چند و چون برخورد روشنفکران با موضوع حجاب زنان در دوره های مختلف تاريخ معاصر ايران. بخش اصلی اين اثر پژوهشی تلاشی است برای خوانش دو حادثه تاريخی مهم مربوط به حجاب در ايران از منظر پارادايم های اصلی روشنفکری ايران در قرن بيستم. رويداد مهم اول کشف حجاب توسط رضا شاه در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ است و رويداد دوم اجباری شدن حجاب در سال های پس از انقلاب ۱۳۵۷. کتاب تلاش می کند رويکرد های روشنفکری در برخورد با موضوع حجاب در اين دو دوره تاريخی را مورد نقد قرار دهد. موضوع «کشف حجاب» در سال ۱۳۱۴ و دخالت دولت از بالا برای برخورد به يک پديده اجتماعی از سوی نويسنده نوعی درک از سياست و رابطه عرصه عمومی و حوزه خصوصی هم به شمار می رود. به اين تصميم دولت در زمان خود و سال های بعد برخوردهای گوناگونی شد. شماری آن را نوعی پيشرفت و حرکت به جلو برای زنان و نقش آنها در جامعه دانستند و کسانی هم اجباری بودن آن و يا دخالت غير دمکراتيک دولت در امور خصوصی را مورد انتقاد قرار دادند. تجربه های زنان پيشرو و واکنش خود جامعه اما به اين سياست که به طور گسترده در کتاب مورد توجه قرار می گيرد نشان از آن دارد که موضوعی مانند حجاب بسيار پيچيده است و با ژرف ترين لايه های هويتی و فرهنگی افراد (زن و مرد) پيوند خورده و با يک تصميم و بخشنامه اداری و يا قانون نمی توان روح جامعه را تسخير کرد. مقايسه اين اقدام با ساير سياست های نوسازی دوران رضا شاه مانند توسعه آموزش دختران و يا حمايت از تشکل های مدنی زنان هم نشان می دهد که اقدامات تدريجی و پايه ای همان واکنش منفی را به وجود نمی آورند.
کتاب در کنار برخوردهای عمومی به اين سياست به نوع واکنش روشنفکران به چنين رويکردی می پردازد. به ويژه آن که بحث بر سر اين مسئله در جامعه آن روز ايران پیشتر از ۱۳۱۴ آغاز شده بود و کسانی که نيم نگاهی هم به تجربه ترکيه داشتند رضا شاه را برای پی گرفتن سياست های مشابه تشويق می کردند. همان گونه که در کتاب هم آمده است، روشنفکران زنی مانند صديقه دولت آبادی و يا زندخت شيرازی و يا پروين اعتصامی موافق سياست تحميل بی حجابی از سوی دولتی که نقش «پدر» با اقتدار را ايفا می کرد، بودند. کسانی هم مانند کاظم زاده ايرانشهر در سال ۱۳۱۰ با تکيه بر اهميت آموزش اجباری دختران با «حجاب برداری» مخالفت می کنند. کتاب از قول او می نويسد:
«درباره حجاب اين طور به نظر می رسد که اين مسئله بايد به اختيار و به تدريج حل شود يعنی قانونی وضع شود که هر کسی در برداشت حجاب، آزاد و مختار است.» (ص ۵۳).
افضل وزيری هم بر بی طرفی دولت و حق انتخاب زنان و تحول جامعه زنانه از پائين اصرار می ورزد. کتاب به درستی به تجربه فعاليت های مدنی زنان و مردانی که در همه سال های پس از انقلاب مشروطيت برای آگاهی زنان و تغيير فرهنگ سنتی ويا فراهم کردن کردن زمينه تامين حقوق آنها اشاره می کند و همزمان واکنش های منفی و گاه خشونت آميز محافل سنتی و مذهبی را هم بررسی می کند. همين وضعيت دشوار و مقاومت است که شماری از روشنفکران را به اين سو سوق می دهد که دخالت آمرانه دولت از بالا شايد تنها راه حل شکستن مقاومت گروه های متعصب و قشری است. پارادايم نوسازی غير مشارکتی آن سال ها بر اين باور بود که با توسعه پرشتاب کشور محافل سنتی منزوی و قدرت خود را از دست می دهند.
داستان «کشف حجاب» اما به اين آسانی گريبان جامعه ايران را رها نمی کند. همه سال های پس از ۱۳۲۰ بحث و جدل و کنش بر سر اين موضوع ادامه می يابد. واکنش محافل سنتی بعد از ۱۳۲۰ بازگشت به اصول دينی و مقاومت در برابر تغيير وضعيت زنان است. نويسنده به فشارهای پس از سال ۱۳۲۰ از جمله در رابطه با آموزش دختران در شهرهای کوچک و تلاش برای بازگشت به دوران پيش از ۱۳۱۴ را از ياد نمی برد. اگر برای روشنفکران سکولار پرونده حجاب بسته شد، گرايش های مذهبی هيچگاه تا سال ۱۳۵۷ اين اقدام را از ياد نمی برند و کينه آنها هم به رضا شاه از جمله به اين رويداد مربوط است. شاهی که می بايست کفاره گناهان خويش را بخاطر آوردن بی حجابی به ايران می پرداخت. ظهور چهره جدیدی از زن ایرانی اما رويدادهای سال های ۱۳۲۰ همزمان شاهد ظهور چهره جديدی از زن ايرانی است که در هئيت شهروند سياسی ظاهر می شود.
هر چند لايحه حق رای زنان در سال ۱۳۳۱ سرانجام به تصويب نمی رسد اما مشارکت فعال زنان در امور سياسی و مدنی در جامعه تثبيت می شود. کتاب اشاره ای هم دارد به سال های ۱۳۴۰ و ۵۰ و شکاف ميان روشنفکران زنی که در قالب سازمان های دولتی (سازمان زنان ايران) فعاليت می کردند با روشنفکران زن در اپوزيسيون. يکی از مباحث جالب کتاب نوشين ياوری خراسانی همين جدا سری در ميان زنان و عدم اشتراک نظر آنها بر سر دفاع از وضعيت زنان است. رويداد مهم دومی که کتاب به طور گسترده به آن ميپردازد اجباری شدن حجاب در سال های پس از ۱۳۵۷ است. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط بهزاد در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 6:58



جوجه اردک زشت...

همه‌چیز از تلسکوپ دست‌ساز عطا شروع شد. یک روز که سر کلاس فیزیک یکی از بچه‌ها سوالی پرسید که از فهم و سواد دبیر مربوطه بیش‌تر بود، دبیر شروع کرد به چرت‌ و ‌پرت جواب دادن که عطا هم بلند شد و شروع کرد اشتباهات دبیر را تصحیح کردن. طرف کمی که ادامه داد، دید که نه، حریف قدرتر از این حرف‌هاست و شروع کرد به گیر دادن به عطا که تو این اطلاعات را از کجا آورد‌ه‌ای، که بچه‌ها هم شروع کردند به حمایت از عطا و هر کسی چیزی گفت. یکی گفت «آقا عطا کلی واسه خودش گالیله‌ست» و یکی دیگر از ته کلاس داد زد که «آقا ما دیدیم، پونصد تا مجله‌ی خارجی تو کمدش داره» و چه و چه. این وسط‌ها یکی از بچه‌ها از دهنش پرید که «بله آقا، عطا یه تلسکوپ دست‌سازم داره.» این را که گفت، دبیر گیر داد که الا و بلا باید هفته‌ی دیگر تلسکوپت را برداری و بیاوری سر کلاس.
روبه‌روی دبیرستان ما یک آپارتمان چهارطبقه بود. خانواده‌ی طبقه‌ی بالایی یک دختر دبیرستانی داشتند که دل همه‌ی بچه‌های ما را برده بود. هر موقع روی ایوان می‌آمد، سی تا کله می‌رفت پشت پنجره، برای دید زدن. البته باید بگویم که طرف یک مادر گیر هم داشت، از آن حزب‌اللهی‌ها که نمی‌گذاشت دخترش جنب بخورد، از این خانم‌مجلسی‌های جانماز آب‌کش. دختر اما خودش مثل ما سروگوشش می‌جنبید. هرموقع توی کوچه با مادرش رد می‌شدند و ما داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم، به‌محض این‌که متوجه می‌شد ما از بازی دست کشیدیم و خیره نگاه‌اش می‌کنیم، شروع می‌کرد با قر و قمیش راه رفتن و وادادن پایین چادرش، طوری‌که باد بخورد تویش و بچرخواندش و دل همه‌ی ما را یک‌جا با خودش ببرد. گرچه که همه‌ی این ماجراها چند ثانیه‌ای بیش‌تر طول نمی‌کشید و با اولین چشم‌غره‌ی مادرش، زود خودش را جمع و جور می‌کرد.
بالاخره عطا تلسکوپش را با خودش آورد سر کلاس فیزیک و بعد هم دبیرمان، کلی ماه را با آن تلسکوب دید زد و برای ما هم توضیحات خواب‌آوری داد که از آن‌ها هیچ نفهمیدیم. پس از آن نوبت این شد که یکی‌یکی با تلسکوپ ماه را نگاه کنیم. بابک که رفت پشت تلسکوپ، خودش را زد به خریت و برای یک لحظه آن را به‌سمت آپارتمان دختر چرخاند. همین اشاره کافی بود تا ماها همه‌چیز دست‌مان بیاید. کلاس فیزیک که تمام شد و زنگ خورد، با گروهی از بچه‌ها، پیمان را که مامور بیرون کردن دانش‌آموزها از کلاس بود خفت کردیم و با هزار جور وعده و وعید راضی‌اش کردیم اجازه بدهد ما ده نفر یکی‌یکی برویم تو و با تلسکوپ عطا ساختمان روبه‌رو را دید بزنیم. قرار گذاشتیم عطا اول از همه برود پایین که مشکلی برایش درست نشود، بعد هم ما به‌نوبت برویم تو و فقط هر نفر دو دقیقه دید بزنیم و نوبت را به نفر بعدی بدهیم. خود پیمان هم پشت در کشیک می‌داد.
باید بگویم که بعدن فهمیدیم که چون دبیرستان ما دو طبقه بود و آپارتمان دختر در طبقه‌ی چهارم قرار داشت، هر کدام از ما که پشت تلسکوپ می‌ایستاد، از آن بالا فقط کمر به پایینش دیده می‌شد. خلاصه دختر بعدازاین‌که دوسه نفرازبچه‌ها راپشت پنجره دیده وجریان رامتوجه شده بود،شروع کرده بود به عشوه آمدن و لوندی، اوضاع طوری شده بودکه نفرهای آخررا پیمان با لگدازکلاس بیرون می‌کرد تا نوبت به نفربعدی برسد. زنگ تفریح که خوردوبرگشتیم توی کلاس، همه داشتنددرباره‌ی این موضوع حرف می‌زدند. ساعت بعدشیمی داشتیم، دبیر شیمی جوان باحالی بود و همیشه زودتراز بچه‌ها سر کلاس حاضر می‌شد. حضوروغیاب بچه‌ها که تمام شد، ناظم در زد وباعصبانیت تمام آمد توی کلاس. ده دقیقه‌ای بیش‌تر طول نکشید که پاچه‌خوارهای کلاس همه‌چیز را لو دادندوما ده نفر و عطا و پیمان رفتیم دفتر، وقتی رفتیم تو، تازه فهمیدیم اوضاع خراب‌تر از آنی است که حتا بتوانیم تصورش را بکنیم.
تا رفتیم دفتر، مدیر شروع کرد زیر و بالای ماها را با فحش یکی کردن، بعد هم تهدید که چنین و چنان‌تان می‌کنم. راستش هنوز نفهمیده بودیم چرا این‌قدر عصبانی است. چند ثانیه ساکت شد و بعد به‌سمت ناظم رو کرد و گفت: «بگو حاج خانم تشریف بیارن تو!»
قیافه‌ی مادر دختر را که دیدیم، برق سه‌فاز از کله‌ی همه‌مان پرید، ولی باز هم نمی‌دانستیم دقیقن چه شده. مدیر به ماهاروکردوگفت: «اگه خودتون نگین کارکی بوده، همه‌تون رو ازمدرسه اخراج می‌کنم.»
پیمان که دید اوضاع دارد خراب می‌شود، گفت: «آقا ما به خدا کاری نکردیم فقط بعضی از بچه‌ها موندن یه‌کم بیش‌تر با تلسکوپ آسمون رو نیگا کنن.»
مدیر پرید وسط حرفش که: «آسمون توله‌سگ یا ناموس مردم رو؟» (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 4:43



دختران جوان «ويترين مشاغل» شده اند

«به خانمی جوان، خوش برخورد و با ظاهری آراسته نيازمنديم»؛ اين جمله مشترك ميان آگهی‌های استخدام خانم هاست و نكته قابل توجه اينجاست كه «جوانی»، «ظاهری آراسته » و «خوش برخورد»، وقتي در دل آگهی‌های استخدام زنان و دختران جای می‌گيرند، معنايی متفاوت از مفهوم اصلی خود را می‌يابند به طوری كه بسياری از مشكلات و آسيب‌های اجتماعی برای زنان و دختران از اين بيراهه معنايی می‌گذرد!

شما هم اگر جزو افراد جويای كار باشيد، بدون شك هنگامی كه در ميان آگهی اشتغال نيازمندی‌های مطبوعات، آگهی هايی كه روی در و ديوار شهر جا خوش كرده‌اند يا در مراكز كاريابی وقتی كه رزومه كاری خود را ارائه می‌دهيد به چنين مواردی برخورده‌ايد.

«احتياج» سنگ بنای شكل‌گيری آسيب‌ها

در واقع در بسياری از موارد خانم‌های جويای كار برای به دست آوردن شغل پيش از متخصص و بيش از تحصيل بايد اين سه ويژگی را يا داشته باشند يا با توسل به راهكاری اين صفات را در خود ايجاد كنند. حقوق ناچيز، بدون بيمه، فرار از زير اجرای قوانين كار و تن دادن به آراستگی ظاهر به همان معنايی كه كارفرما می‌خواهد(بزك كردن)، انجام كار اضافه و خلاف شأن، همه و همه مواردی است كه دليل رخ دادنش را می‌توان در يك مفهوم كليدی پيدا كرد؛ «احتياج.»

اين شاغلان خوشحال نيستند

۲۰ ساله است اما برای رسيدن به ظاهر آراسته‌ای كه رئيس شركت از او خواسته آن قدر آرايش كرده كه ۳۵ ساله به نظر می‌رسد! مريم منشی يك شركت خصوصی است. او  می‌گويد: «مدتی بود كه دنبال كار می‌گشتم. اين كار را از روزنامه پيدا كردم. در آگهی شرط سنی قيد شده بود؛زير ۲۲ سال. علاوه بر كارهای اداری، كار آبدارخانه را هم انجام می‌دهم». مريم هنوز بيمه نيست و با حقوق ۲۵۰ هزار تومانی و با تمام شرايط سختی كه دارد سعی می‌كند شغلش را حفظ كند.
«سميه» كارمند آژانس هواپيمايي نيز تمام تلاشش را می‌كند تا در قالب نقشی كه از او خواسته شده فرو رود؛حتی به كمك رنگ و لعاب لوازم آرايش و چاشنی رفتارهايی كه خودش هم نمی‌پسندد! «نگين» هم زن جوانی است كه بازارياب يك شركت لوازم آرايشی است و برای فروختن يك محصول ساده گاهی ناگزير است ساعت‌ها با مشتريان صحبت كند و البته خوش برخورد باشد !
«مرضيه» اما مسئول فروش شركت عرضه لوازم خودرو است و با وجودی كه بيشتر مشتريان اين شركت مرد هستند از او خواسته شده تا كاملاً خوش برخورد باشد و با هر شگردی كه شده مشتری را قانع به خريد كند! «نسترن» هم جوان جوياي كاری است كه برای استخدام در يك شركت بازرگانی اين شرط برايش تعيين شده است: «بايد همراه رئيس شركت يك مسافرت خارجی بروی تا بعد از آن تصميم گرفته شود!»
بهره‌گيری از نيروی كار ارزان و استفاده ويترينی از زنان به همين جا ختم نمی‌شود و در برخی از موارد، خانم‌ها در مشاغلی خلاف شأن به كار گرفته می‌شوند. نمونه اين موارد را در اشتغال زنان و دختران جوان در مراكز فروش گوشت و مرغ، رزروشن آژانس يا پيك موتوری و صندوق‌دار رستوران‌هاست. به طور نمونه «پريسا» دختر جوانی است كه صندوق‌دار يك پيتزا فروشی است و بيشتر شب‌ها تا ساعت يك بامداد كار می‌كند. او هم بيمه ندارد و حقوقش با قانون وزارت كار نمی‌خواند اما از او خواسته‌اند سعی كند خوش برخورد باشد تا مشتری‌ها باز هم به رستوران محل كار او سر بزنند! كار در سوپر ماركت‌ها، مؤسسات خدماتی يا حضور بدون حجاب كارمندان زن در شركت‌های خصوصی از معضلات ديگری است كه زنان و دختران جويای كار در جامعه را تهديد می‌كند.

اولويت اشتغال برای دختران وارونه شده است

مؤسسات كاريابی عامل اصلی آسيب‌های فرهنگی هستند. ريشه آسيب‌های ناشی از استفاده ويترينی از زنان و دختران جويای كار را از يك سو، گسترش روز‌افزون آمار زنان سرپرست خانوار و از سوی ديگر بالا رفتن آمار زنان تحصيل‌كرده باعث این معظل شده است. از نگاه آسيب شناسی زنان آماده به كار دو دسته‌اند؛ دسته‌ای از روی نياز، شرايط سخت و گاهی غير اخلاقی محيط كار را تحمل میكنند و گروه ديگر اشتغال را وسيله‌ای برای وقت گذرانی میدانند و برای دور بودن از محيط خانه حاضرند با كمترين حقوق كار كنند. همين موضوع سبب شده تا امروزی بودن، خوش صحبت و جذاب بودن به جای اولويت‌های اشتغال بنشيند. شرايط برخی از كارگران اعزامی به منازل به شکلی است که گاهی اين افراد ناگزيرند در برابر خواسته‌های نامشروع كارفرما، بارها محل كارشان را تغيير دهند. بسياری از زنان و دخترانی كه قصد اشتغال سالم و فعاليت اجتماعی مفيد را دارند به دليل فضای كاری ناسالم موجود، ناگزير میشوند يا خانه نشين شوند يا به سختی شغل مناسب پيدا كنند.

بيشتر هنرمندها به خاطر ظاهر هنرمند‌شده‌اند!

انحطاط موجود در محيط شغل‌های هنری باعث شده که هنرمندان تحصیلات تخصصی نداشته باشند. ۸۵ درصد از هنرمندان فاقد تحصيلات تخصصی هستند و بر اساس ظواهر وارد اين شغل شده‌اند و در عوض حدود ۱۰۰ هزار فارغ‌التحصيل رشته‌های هنر يا بيكارند يا در رشته‌های غير مرتبط فعاليت میكنند!

فرهنگ فاسد اشتغال

فضای ناامن اشتغال برای زنان و دختران علاوه بر آسيب‌های فردی برای آنها، جامعه را نيز با چالش مواجه میسازد. اين معضل سبب ارائه الگوهای نامناسب به زنان و دختران جامعه شده و گسترش برهنگی فكری و رفتارهای ضد فرهنگی را به دنبال دارد و در نهايت موجب تسری آسيب‌های اجتماعی و فرهنگ فاسد اشتغال میشود.

زوال اخلاق شغلی

زوال اخلاقی در حوزه اشتغال، موضوعی است كه شاهد آن هستيم و ممكن است آسيب‌های جبران ناپذيری را به شالوده جامعه ما وارد كند. كاش...کاش.............

نگاشته شده توسط بهزاد در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 و ساعت 2:30



هشت دقیقه خوش‌بختی و دیگر هیچ...

وقتی تو این روزهایی که گذشت به شور و شوق و شادمانی که خیلی از مردم ما و به خصوص جوانان را فراگرفته بود بابت دریافت جایزه اسکار توسط یک ایرانی، نگاه می‌کردم و به این که این هیجان و شور به زودی با یه خبری یا اتفاقی فروکش می‌کنه و اون‌وقت دوباره چهره ما می‌شه مثل اون دو تا تصویر نمادین نمایش که اولیش با لب خندون و دومیش با لب‌های آویزون هست! با خودم فکر کردم که چطور می‌شه که ما این‌قدر کم احساس شادی و خوش‌بختی می‌کنیم؟ چرا این‌قدر این لحظه‌های شاد کوتاه و گذران هستند؟ اصلن برامون خوش‌بختی چه معنایی داره و چی می‌تونه مارو خوش بخت کنه؟ و چرا همیشه اون صورتک با لب‌های آویزون بیش‌تر دیده می‌شه؟
واژه «خوش‌بختی» شاید برای تمام دنیا یک معنا را داشته باشد اما این که هر فرد به آن چطور نگاه می‌کند و چه چیز را عامل خوشبختی‌اش می‌داند به اندازه تمام آدم‌های دنیا وسیع است.
این تعجب آور است که خوش‌بخت‌ترین مردمان دنیا نه در کشورهای ثروت‌مند زندگی می‌کنند نه توسعه یافته. اون‌ها مردمی هستند که شاید گاهی سقف بالای سرشان یا یک ظرف غذا به آن‌ها احساس خوش‌بختی بدهد و از همه مهم‌تر روابط اجتماعی انسانی که بین آن‌ها حاکم است می‌تواند این حس را تقویت کند.
اما ما ایرانی‌ها چرا کم‌تر احساس خوش‌بختی می‌کنیم؟برایمان خوش‌بختی چه تعریفی داره؟چرا در چشم جوان هابمان کم‌تر خوش‌بختی سوسو می‌زنه؟
و به راستی چه چیزهایی می‌تواند حس شادمانی از زنده بودن رو در ما ایجاد کند؟
واقعن چرا تنها هشت دقیقه حس خوش‌بختی در تمام زندگی سی ساله یک جوان؟ چرا یک جوان با وجود تمامی توان‌مندی‌هایی که دارد و پیروزی‌هایی که به دست آورده باید فکر کند که خوش‌بختی برای انسان مفهومی نمی‌تواند داشته باشه یا معتقد باشد که زندگی یک تراژدی است و لحظه‌های خوش‌بختی زمانی پیش می‌آید که نفهمی چه بلایی داره سرت می‌آد؟
شاید یکی از زیباترین مهارت‌های زندگی این باشه که یاد بگیریم چطور احساس خوش‌بختی بکنیم. یاد بگیریم چطور به دیگران حس خوش‌بخت بودن رو هدیه بدهیم. یاد بگیریم از شادی‌های کوچک خوش‌بختی‌های بزرگ بسازیم و شاید باید یاد بگیریم که سهم هر کدام از ما در خوشبختی به چه اندازه است …
و چه زیبا گفت «فروغ»:

“در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهاییست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشقست

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند”

نگاشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 2:39



عمو نوروز

اسطوره‌ها و افسانه‌ها رازهای زندگی انسان‌اند و فکر کردن به پیچیدگی‌ها و نکته‌های پنهانی‌شان، رازهای زندگی امروز را هم فاش می‌کند. گشودن رمزهای اسطوره‌ها و افسانه‌ها شاید گره‌های پنهان نوع نگاه امروز ما را به پدیده‌ها و موضوع‌ها باز کند. به همین دلیل بود که به مناسبت پایان سال کهنه، رفتم سراغ داستان نوروز تا در آستانه‌ی سال جدید، دنبال جای پای زن در تاریخ فرهنگ نوروز بگردم.
«پیرمردی بوده است به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل‌خانی و گیوه‌ی تخت نازک از کوه راه می‌افتاده و عصا به دست، می‌آمده به سمت دروازه‌ی شهر. بیرون از دروازه‌ی شهر، پیرزنی زندگی می‌کرده دلباخته‌ی عمو نوروز.
پیرزن، روز اول هر بهار، صبح زود بیدار می‌شد و بعد از خانه‌تکانی و آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی تر و تمیز می‌کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می‌گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می‌کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می‌پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می‌زد. فرشش را می‌آورد و می‌انداخت روی ایوان، جلوی حوضچه‌ی فواره‌دار رو به روی باغچه‌اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه، سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی و سمنو می‌چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه‌ی خشک و نقل و نبات می‌ریخت. بعد منقل را آتش می‌کرد و می‌رفت قلیان می‌آورد و می‌گذاشت دم دستش. اما، سر قلیان آتش نمی‌گذاشت و همان‌جا چشم به راه عمو نوروز می‌نشست.
چندان طول نمی‌کشید که پلک‌های پیرزن سنگین می‌شد و یواش یواش خواب به سراغش می‌آمد و کم‌کم خرناسش می‌رفت به هوا. در این بین عمو نوروز از راه می‌رسید و دلش نمی‌آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه‌بهار از باغچه می‌چید، روی سینه‌ی او می‌گذاشت و می‌نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی‌داشت، می‌گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می‌زد. یک نارنج از وسط نصف می‌کرد؛ یک پاره‌اش را با قندآب می‌خورد. آتش منقل را برای این‌که زود سرد نشود، می‌کرد زیر خاکستر؛ روی پیرزن را می‌بوسید و پا می‌شد راه می‌افتاد.

آفتاب یواش یواش در ایوان پهن می‌شد و پیرزن بیدار می‌شد. اول چیزی دستگیرش نمی‌شد. اما یک‌خرده که چشمش را باز می‌کرد، می‌دید ای داد بی‌داد… همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتش‌ها رفته‌اند زیر خاکستر، لپش هم تر است. آن‌وقت می‌فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند.

پیرزن خیلی غصه می‌خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می‌مانده، خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می‌کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یک روزی کسی به او گفت چاره‌ای ندارد جز این‌که یک‌دفعه‌ی دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند.

پیرزن هم قبول کرد. اما هیچ کس نمی‌داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی‌ها می‌گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می‌رسد و از آن‌جا که دنیا هنوز به آخر نرسیده، پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده‌اند.»

در روایتی دیگر، نوروز جشنی مربوط به پیش از آمدن آریایی‌ها به این سرزمین است که از دو، سه هزار سال قبل در ایران برگزار می‌شده و احتمال می‌دهند با آیین ازدواج مقدس مرتبط باشد. تصور می‌شده که الهه‌ی بزرگ، یعنی الهه‌ی مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند. داستان این ازدواج نمادین و اسطوره‌ای را که بنیادی‌ترین نماد نوروز است چنین تعریف می‌کنند: «اینانا یا ایشتر که در بین‌النهرین است عاشق “دوموزی” یا “تموز” می‌شود و او را برای ازدواج انتخاب می‌کند. تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است. الهه یک روز هوس می‌کند که به زیرزمین دیدار خواهرش برود. اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می‌برد. او باید از هفت دروازه رد شود تا به زیرزمین برسد. خواهری که فرمانروای زیرزمین است، بسیار حسود است و به نگهبان‌ها دستور می‌دهد در در هر دروازه، مقداری از جواهرات الهه را بگیرند.
 در آخرین طبقه، نگهبان‌ها حتی گوشت تن الهه را هم می‌گیرند و فقط استخوان‌هایش باقی می‌ماند. از آن طرف، روی تمام زمین باروری متوقف می‌شود. نه درختی سبز می‌شود، نه گیاهی هست و نه زندگی. و هیچ‌کس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد.  آن‌ها که به تنگ آمده‌اند جلسه می‌کنند و وزیر الهه را برای چاره‌جویی دعوت می‌کنند. الهه که پیش از سفر از اتفاق‌های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلن به او وصیت کرده بود که چه باید بکند.
 به پیشنهاد وزیر، خدایان موافقت می‌کنند یک نفر به جای الهه به زیرزمین برود تا او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمین فقط یک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی‌کرد و از نبود او رنج نمی‌کشید؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همین دلیل خدایان مقرر می‌کنند نیمی از سال را او و نیم دیگر را خواهرش، به زیرزمین بروند تا الهه به روی زمین بازگردد.
 دوموزی را با لباس قرمز، در حالی که دایره، دنبک، ساز و نی‌لبک دستش می‌دهند و زیرزمین می‌فرستند. شادمانی‌‌های نوروز و حاجی فیروز برای بازگشت دوموزی از زیرزمین و آغاز دوباره‌ی باروری در روی زمین است.»
با نقل این افسانه‌ها، متخصصان فرهنگ باستانی، چنین روایت می‌کنند که زن و نوروز با هم پیوند دارند. واژه‌ی زن که از زایش می‌آید و شیوه‌ی برگزاری آیین‌های نوروزی که جشن‌هایی هستند مربوط به باززایی طبیعت، ارتباط این دو پدیده را در فرهنگ ایرانى نشان می‌دهد. در رگ پنهان این روایت‌ها اما، عنصر آشکار رنج است؛ رنجی که زن برای باروری و تجدید حیات زمین و نو شدن سال تحمل می‌کند و آن را پایانی نیست انگار  و اگر پایانی هم هست، با مرگ زن است.

نگاشته شده توسط بهزاد در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 5:22



خوشا حال شما، اما…

طبیعت، بخواهیم یا نخواهیم، بهارش را تقدیم می‌کند. فرقی هم ندارد که باران‌های بهاری، در پس زلزله و سونامی در ژاپن، زندگی در هم پیچیده‌ی مردم آن دیار را دشوارتر کند یا این که، بهار را آن‌جا تجربه کنیم که سرشار از امنیت، آرامش، مهر و دوستی است.
آغاز بهار، با یک‌سان شدن طول شب و روز، تعادل طبیعی روشنایی و تاریکی است. ایرانیان، این روز را نوروز می‌خوانند و با جشن و سرور به استقبال بهار، که نو شدن طبیعت است، می‌شتابند. جای‌گاه برجسته و خجسته‌‌ی نوروز در فرهنگ ایرانی، نشانه‌ی نوپرستی، نوگرایی و سازندگی ایرانیان بوده است. هر چند «امام محمد غزالی»، در کیمیای سعادت، سفارش می‌کند که ایرانیان نوروز را جشن نگیرند، چراغانی نکنند، لباس نو نپوشند، حتا عزاداری کنند تا مجوس از بین برود‌، «ابوریحان بیرونی» می‌نویسد: «به باور پارسیان، در این روز، جهان هستی یافت و آفرینش آغاز شد.»
بهار که از راه می‌رسد، نغمه‌ی پرندگان خوش‌آهنگ و جوانه‌ی گیاهان رنگارنگ، سبزی و تری و تازه‌گی را مژده می‌دهد. سال، با همه‌ی تیره‌گی‌ها و اندوه‌ها، آن‌گاه که به آستانه‌ی رفتن نزدیک می‌شود، گویی تلخی‌ها را نیز با خود هم‌راه می‌کند. ما ایرانی‌ها نیز این چنین سال نو را آغاز می‌کنیم، غم و اندوه را پشت سر می‌نهیم و خود را به بهاری دیگر می‌سپاریم.‌ با همه‌ی این‌ها، زندگی ما ایرانی‌ها، هم‌واره با اما و اگر هم‌راه بوده است. دمیدن بهار را نیز اما و اگری هست هنوز، که زبان شاعر امید، «مهدی اخوان ثالث»، به شیوایی بیانش کرده است.

«در این شب‌‌‌گیر،

کدامین جام و پیغام صبوحی مست‌تان کرده ا‌ست، ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور

غریب افتاده از اقران بستانش، در این بیغوله‌ی مهجور،

‏قرار از دست داده، شاد می‌شنگید و می‌خوانید؟

خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما

‏سپهر پیر بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانید؟»

«کدامین جام و پیغام؟ اوه

‏بهار، آن‌جا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه‌ی تو باز هم آن

‏ کوه‌ها .»

*****

‏«شنل برفینه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود.

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره ‏و سردش،

بهار آن‌جاست، ها، آنک طلایه‌ی روشنش، چون شعله‌ای

در دور.

بهار این‌جاست، در دل‌های ما، آوازهای ما

‏و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود.

‏هزاران کاروان از خوب‌تر پیغام و شیرین‌تر خبر پویان و

گوش آشناجویان.

‏تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این ده‌کور دورافتاده از معبر؟»

*****

‏«چنین غم‌گین و هایاهای

کدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شب‌گیران اسفندی؟

‏اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک.»

نگاشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه سوم فروردین 1391 و ساعت 4:35



سیمین دانشور نخستین بانوی نویسنده ایران درگذشت

سیمین دانشور، نخستین داستان نویس زن ایرانی به مفهوم مدرن، روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ و هم زمان با روز جهانی زن، در هشتم مارس ۲۰۱۲ در گذشت.
سیمین دانشور درسال۱۳۰۰ ازپدری پزشک و مادری نقاش که مدیر هنرستانی دخترانه بود، در شیراز به دنیا آمد و همراه با دو خواهر و سه برادرش در خانواده ای هنرپرور و روشنفکر در شیراز پرورش یافت.
سیمین سالهای ابتدایی و دبیرستان را در شیراز در مدرسه انگلیسی درس خواند و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشورشد. دکترای ادبیات فارسی رادردانشگاه تهران تحت نظر استاد بدیع الزمان فروزانفر به پایان رساند و در این دوران بویژه ازمحضر استادانی چون دکتر فاطمه سیاح، غلامحسین بهمنیار و فروزانفر برخوردار بود. او همچنین از تشویقهای دکتر فاطمه سیاح بهره فراوان گرفت. نخستین داستانهایش را برای او می خواند و با تشویق و معرفی او بود که داستانهایش را برای نقد و بررسی به مدت یك سال نزدکسی میبردکه بعدها توسط جلال‌آل احمد درمی یابد که او صادق هدایت بوده است، که به گفته او «به دورازهرگونه مریدپروری، آثار ابتدایی یك دختر جوان را با حوصله نقد می‌كرده است.»
خانم دانشور سپس با استفاده از بورس فولبرایت در دانشگاه استانفورد به تحصیل در رشته زیبایی شناسی در ادبیات پرداخت و در همان زمان چند داستان کوتاه به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر کرد. او از سال ۱۳۳۸ در در رشته باستان شناسی و تاریخ هنر در دانشگاه تهران تدریس می کرد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.
خانم دانشور، همسر جلال آل احمد، نویسنده پر تاثیر دوران خود بود. اگرچه از این ازدواج فرزندی بوجود نیامد، اما در عوض خانم دانشور نیز همچون همسر خود میراث گران بهایی از آثار فرهنگی و هنری جهان را در زبان فارسی از خود برجا گذاشت.
سووشون، نخستین رمان سیمین دانشور، در سال ۱۳۴۸ و اندکی پیش از مرگ جلال آل احمد منتشر شد. این رمان در ایران با استقبالی عظیم روبرو شد و به زبانهای مختلف به ترجمه درآمد.
رمانهای دیگراوجزیره سرگردانی، ساربان سرگردان و کوه سرگردان هیچ یک به پای سووشون نرسیدند.
چندین مجموعه داستان کوتاه نیز از او باقی مانده است. مانند آتش خاموش، شهری چون بهشت، به کی سلام کنم، و پرنده های مهاجر. چند ترجمه نیز از او باقی مانده که همه در نوع خود از بهترین نمونه های ترجمه است.
خانم دانشور از نخستین و بهترین مترجمان آثار چخوف بود. از ترجمه های او می توان به سرباز شکلاتی نوشته برنارد شاو، دشمنان از چخوف، بنال وطن نوشته الن پیتون و ماه عسل آفتابی که مجموعه ای از داستان های کوتاه است اشاره کرد.
رمان سووشون اوکه درمیان دیگر آثارش اهمیت بیشتری دارد، برای اولین باردرادبیات فارسی به کاوش در پیچیدگیها و دشواریهای زندگی یک زن به عنوان شخصیت اصلی می پردازد . این رمان همچنین برای اولین بار در ادبیات ایران از زبان یک زن نقل می شود و وضعیت دشوار زن را در برابر مسئولیتش به عنوان همسر و مادر در شیراز دوران رضاشاهی نشان می دهد. اگرچه انتقادهایی فمینیستی بر این رمان وارد آمده، اما همچنان ارزش ادبی خود را حفظ کرده و جزو چند رمان مهم زبان فارسی است.
خانم دانشور همچنین درزمینه های غیر داستانی نیزکتابهایی منتشرکرده که برخی از آنهادر دانشگاه تدریس می شد. مانند مبانی استتیک، راهنمای صنایع ایران، شاهکارهای فرش ایرانی و غیره.
سیمین دانشور در دوران پیش از انقلاب در کنار جلال آل احمد از بنیان گذاران کانون نویسندگان و خود نخستین رئیس این کانون بود. خانه این زوج محل رفت و آمد و محفل روشنفکران و جوانان و شاعران و نویسندگان و ناراضیان اعم از مذهبی و غیر مذهبی و چپی بود.
سیمین دانشور پس از مرگ جلال این رویه را همچنان ادامه داد. اما در سالهای اخیر به دلیل تنهایی و پیری و بیماری جانب انزوا گرفت و کمتر کسی به دیدارش می رفت. می توان گفت که این بانوی نویسندگی ایران نیز چون بسیاری از هنرمندان دیگر این ملک، در انزوا و بی اعتنایی جامعه و حکومت، در نود سالگی به پایان زندگی خود رسید.
برای خواندن مطالب بیشتر درباره زندگی و آثار سیمین دانشور لطفا به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط بهزاد در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 6:58



چرا برخی از مردم هیچگاه افسرده نمی‌شوند؟

رویارویی با تجربه‌های ناگوار زندگی مانند طلاق، بیکاری، سوگواری، شکست عشقی و عاطفی و یا هر نوع شکست دیگر باعث افسردگی در بسیاری از افراد می شود. پس چرا بسیاری دیگر در اثر این اتفاقات افسرده نمی‌شوند؟
فردی که در اثر این تجربه‌ها افسرده نمی‌شود دارای خصوصیتی است که در اصطلاح روانپزشکی از آن به عنوان "حالت ایستادگی یا مقاومت" یاد می‌کنند.
آنطور که دکتر ربکا الیوت، روانشناش از دانشگاه منچستر می‌گوید همه ما در جایی از خط درجه بندی شده سلامت روانی قرار داریم.
او در این مورد توضیح می‌دهد: "در یک سوی (این خط) کسانی هستند که بسیار آسیب پذیرند و هنگام رویارویی با میزان فشار عصبی کم یا حتی هیچگونه فشاری دچار اختلالات روحی می‌شوند. در سوی دیگر (این خط) کسانی وجود دارند که زندگی بسیار بد و مملو از تجربه های تلخ داشته اند اما همچنان مثبت و خوشبین باقی مانده‌اند."
به نظر او بیشتر ما جایی در وسط قرار داریم.

اما این مقاومت و ایستادگی چیست؟

آیا چیزی است که ما آن را به ارث می‌بریم، و یا چیزی اکتسابی است؟ آیا می توان ردپای شیمیایی آن را در مغز یافت؟ یا به نحوه پیوند اعصاب و یا فعالیت الکتریکی اعصاب مربوط می‌شود؟ اگر دارای این خصوصیت نیستیم می توانیم آن را به دست بیاوریم؟
متاسفانه جواب همه این سوال‌ها مشابه است. ما حقیقتا نمی‌دانیم. اما دوست داریم و نیاز داریم که بدانیم، زیرا طبق آمار سازمان بهداشت جهانی، افسردگی بیش از ۱۲۰ میلیون نفر در سراسر جهان را تحت تاثیر قرار می دهد.
بیل دیکین، پروفسور روانپزشک در دانشگاه منچستر می‌گوید: "به نظر ما یک پنجم جمعیت بریتانیا در مقطعی از زندگی‌شان دچار افسردگی می شوند."
چیزی که باعث نگرانی میشوداین است که به نظر اودرحال حاضرتعدادبیشتری ازافرادنسبت به گذشته دچار افسردگی می‌شوند و علاوه بر آن تاثیر افسردگی بر روی جوانان نیزاین روزها بیشتر شده است.
بیل دیکین، ربکا الیوت و دیگر همکارانشان تحت حمایت شورای پژوهش پزشکی، با بررسی دقیق مغز انسان، تلاش می کنند تا منشا و ماهیت این خاصیت مقاومت را درک کنند.
آنهامعتقدنددرک بهتراین مسئله ممکن است به نفع کسانی تمام شودکه دارای این خاصیت نیستند.
کسانی که مورد تحقیق قرار گرفته اند عمدا از سطوح مختلف انتخاب شده اند. بعضی ها گاه به گاه دچار افسردگی شده اند، بعضی ها بیش از حد معمول با فراز و نشیب های زندگی دست و پنجه نرم کرده اند و بعضی از آنها زندگی نسبتا بهتری داشته اند.
دکتر بیل دیکین می‌گوید:این تحقیقات آنهارامتوجه عملکردمغز دراین خصوص کرده است. وی ازجمله به " درک انعطاف پذیر" - قابلیت انسان در تطبیق با شرایط مختلف زندگی - و همینطور میزان توانایی مغز برای پردازش و به یاد آوردن خاطرات و موضوعات شادی بخش اشاره کرد. (بقیه در ادامه مطلب)


برچسب‌ها: پزشکی, روانشناسی, آموزش

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط بهزاد در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 13:47




.:: Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by nobateasheqi ::.




با سلام
این وبلاگ مخصوص عاشقان است . عاشقان سابق ، عاشقان اکنون ، عاشقان اسبق و عاشقان آینده . به هر کس عاشق است خوش آمد می گوئیم . بفرمائید و از عاشقانه های ما لذت ببرید و در آنها شرکت کنید . تمام موضوعهای این وبلاگ عاشقانه است. همه ی مطالب در اینجا فقط از نظر عشقی مطرح شده و بررسی می شود. شعرهای عشقی ، عکسهای عشقی ، متنهای عشقی ، طنزهای عشقی خاطرات عشقی ، اخبار عشقی ، تاریخ عشق ، شکست عشقی ، پیروزی عشقی و ... خلاصه همه چیز عشقی .


صفحه نخست
پروفایل مدیر وبگاه
تماس با ما
بایگانی وبگاه
عناوین مطالب وبگاه



خبر
تاریخ
طنز
عکس
آموزش
داستان
دانشمندان
هنرمندان
ترانه
شعر نو
شعر کهنه
دل نوشت
آزاد
دل پیام
















»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin